اگه گفتین عکس بالا از کجا گرفته شده ؟؟
شاید با اونهمه کار و مشغله های جورواجور نباید می رفتیم ... شاید هم از خواب و استراحتمون زدیم که بشه بریم ، شاید هم یک جور عذاب وجدان بخاطر یکهفته کاری شلوغ و دور بودن دخملک از جمع خانوادگی باعث شد که یک جمعه شاد داشته باشیم تو هوای دلچسب و ملس پاییزی ... نه اونقدر سرد که نوک بینی ات یخ کنه و نه اونقدر گرم که بخوایی خودت رو از لذت گرمای آفتاب محروم کنی! ... فضای بیرون کیدز کلاب پر بود از خانواده هایی که دست در دست با بچه های پر شر و شور برای شرکت در جشن با لباسهای شاد و قشنگ از راه می رسیدن ... دخملک برای وارد شدن به باشگاه بی قرار بود و قبل از ما رفت داخل ... تو همهمه و شلوغی بچه ها و بزرگترها از نظرهامون دور شد! ... وروجک چندان هم دغدغه پیداکردن ما رو نداشت ! دلخواسته هایش رو زود پیدا کرد و رفت سراغشون! ... ما اما هنوز سر درگم برای کشف نقاط مختلف جشن ... کمی که گذشت فهمیدیم فضای سبز بیرون به مراتب دلچسب تره و اسباب پذیرایی هم برقراره! ... برای بچه ها جایگاههای خاصی تدارک دیده شده بود که حسابی سرگرمشون می کرد مثل تصویر سازی با شن های رنگی و نقاشی روی دیوار در ابعاد بزرگ روی پارچه های کتانی ... و صد البته میزهای کوچک با رومیزی های رنگی و صندلی هم محیط رو برای گپ زدن بزرگترها در حین نظارت به کار بچه ها و نوشیدن چای مناسب کرده بود ... جای همه گلهای غایب خالی و سبز ...
این ماشینهای عصر حجری رو که می شنا سین
شن های رنگی و رنگ آمیزی تصویر گربه
آندیا رنگ آبی و نارنجی رو برای خودش انتخاب کرده بود و با رنگهای دیگه کاری نداشت
اینهم نقاشی گروهی پیکاسوهای کوچک
کی می دونه کی چی کشیده ؟
حرکات موزون و گروهی بچه ها
آندیای خسته و پوه خندان
هنر آفرینی آندیا و هیژا جون
راستی ژست به این قشنگی دیده بودین ؟ هیژا جون در آفتاب قشنگ پاییزی ...
و باز هم فیلم
دستهای کوچولویت رو که تو دستم می گیرم انگار کلی انرژی بهم تزریق شده ... تو چشمهای سیاه و درشتت که خیره می شم ، انگار به اکسیر جوانی دست پیدا کردم ... خنده های شادیانه ات که تو گوشم می پیچه ، انگار یک دنیا انگیزه دارم برای فرداها ... فرداهایی که تو برای آغاز هر روزش شادی و سرخوش ... اینبار خودت برای رفتن پیش قدمی ، بازهم جمع قدیمی دوستان و یک قرار صمیمی و کوچک و وروجک پر انرژی و کم طاقتی که از شب قبل به انتظار ساعت رفتنه ... می ریم! با هر سختی و مشقتی هست ترافیک رو پشت سر می گذاریم! ... اما کاش یکی به داد این شهر بی و در پیکر پوست از ترافیک ترکانده ، می رسید!
دخملک غرق شادی از دیدن مشعل های آتش
مشعل ها هر بار قبل از روشن شدن صدای مهیبی ایجاد می کردند که بچه ها رو حسابی به وجد آورده بود!
برای بالا رفتن از این برج باید از پله های باریک و مارپیچ استفاده کرد و بعد از اون بالا کل منظره اطراف رو میشه زیر نظر داشت!
پارک بادی و شهر بازی کوچک - آندیا و رایان جون
ای زنبور طلایی ... نیش می زنی بلایی!
دخترک لوکوموتیو ران!
بنظر خودت خیلی بزرگ شدی ... اینقدر که دیگه تمام تلفن ها رو خودت جواب بدی ... اینقدر که مکالمات همه رو به دقت گوش کنی و برداشتهایت رو در موقع مقتضی اعلام کنی ! ... اینقدر که روزهای هفته رو بشمری و اسمهاشون رو جابجا بگی ! ... با هم حرف می زنیم ، چشم در چشم. تو همچنان بالا و پایین می پری و دست از شیطنت بر نمی داری!! ... مطمئن نیستم چیزی از حرفهامو شنیده باشی ، اما من ادامه می دهم! ... خواسته هایم را به وضوح تکرار می کنم ! با چاشنی دوستت دارم!!!! ... تو هنوز بی تفاوتی! انگار که گوشهایت پر باشه از این حرفها! ...میگی بیا دنبال هم کنیم تو خونه! ... قبول میکنم! اول محکم بغلت میکنم و قبل از شروع بازی می پرسم :" یادته مامان چی گفت بهت؟؟؟" ... می گی : "بله! ، گفتی آندیا رو خیلی خیلی دوست داری!" ... با تعجب می گم : " خوب دیگه چی؟!!؟ همش همین؟؟!!!!" ... می گی :" بقیه اش دیگه یادم نیست! ، فقط دوستت دارم یادم مونده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
پ ن : رو نوک پنجه هایش بلند شده که از روی کتابخانه دست پیدا کنه به نبایدها! هیچی نمی گم و در سکوت خیره شدم به حالت قشنگ پاهایش !!!!!!! ... آخرش موفق نمیشه و البته چند تا پاکت هم در این تلاش مذبوهانه از اون بالا می افته و نقش زمین میشه! ... دخملک بسرعت از میان کاغذهای ولو شده میاد بطرفت! ... خودت رو سرگرم می کنی ، انگار که چیزی ندیدی! ... وروجک چند تا پاکت خالی میده دستت و می گه : " مامی چند بار بگم من زورم نمی رسه چیزی رو نذار اون بالا! (همیشه بجای قدم نمی رسه می گه زورم نمی رسه!) ، ولی هم خسته شدم ، اینقدر کاغذ هایت رو نریخون روی زمین! "
میگن مادر بودن از هر واقعیتی واقعی تره! اینقدر قابل لمس که میتونی عطر و طعمش رو حس کنی ، اینقدر که ذرات وجودت با این حس عجین بشه و کم کم یادت بره اصلا کی بودی و علایقت چی ها بوده ، اینقدر که قابلیت کارهایی رو پیدا کنی که قبلا دوست نداشتی یا حاضر به ترک عادتهایی بشی که قبلا جزء لاینفک زندگیت بودن . اما تمام اینها وقتی جالبتر میشه که وروجکت رو همه جا با خودت ببری و از صبح تمام وقت دراختیارش باشی و بعد از این کلاس به اون زمین بازی ببریش و شام مورد علاقه اش رو بپزی و هی اینو می خوام! چشم! .. اونو بده ! چشم! ... بعدش وروجکت آخر شب حاضر نشه حتی یک بوس شب به خیر بهت بده! ...هی ! هی ! ... روزگار!!!
خونه مانا جون خاله بازی ...
به عادت تابستانی که گذشت ، دخملک همچنان به گشت و گذارهای عصر گاهی پابنده و خنکای غروب هم باعث نشده که تغییر رویه بده! ... دیشب قبل از خواب گفت : "امروز کارهای خوب کردم نه!؟" ... گفتم بعله ! شما همیشه کارهای خوب انجام میدی ! ... گفت : " پس خودم میگم جایزه ام چی باشه؟؟؟ الان بریم پارک؟؟؟" ...
دخترکها و صف قطار
خوشحال و شاد و خندان ... پیش بسوی فردا ...
سرزمین عجایب ...مانا جون و آندیا
همه کلی دنبال این آقای سبز پوش بودن برای عکس یادگاری ...
مخاطب خاص دارد ... چه زود گذشت عصرهای قشنگی که بی خیال و فارغ از دغدغه های امروز و فردا گاه و بیگاه دور هم جمع می شدیم و گل می گفتیم و گل می شنیدم! ... اونوقتها که به درز دیواروجنبیدن پشه هم میخندیدیم! ... اونروزها که فقط جزوء و کتاب با همدیگه رد و بدل می کردیم و همش نقل دانشگاه بود و درس وکتاب ... یادش به خیر صبح های زودی که قرار کوه میگذاشتیم ... چه خوش گذشت مسافرتهای کوتاه مجردی که همش کرکر خنده بود و بی خبری! ... ما بودیم و یک دنیا آرزو و یک راه دور ودراز پیش رو که تویش فقط دغدغه خودمون بود و بس ! ... دوست ندارم بگم ما دیگه اون آدمها نیستیم یا زندگی دیگه به اون قشنگی نیست! ... دلم نمی خواد فکر کنم تو روزمرگی غرق شدیم! ... اما کاش اینهمه خوشی اینقدر زود نمی گذشت ... به همین زودی 5 سال گذشت از اولین باری که از پشت تلفن و فرسنگها فاصله تولد قند عسلت رو تبریک گفتیم ... هنوز یادم نمیره که چطور بی صبرانه منتظر رسیدن اولین سری عکسهایش بودیم ... و انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کاکل زری نوپایت روتو آغوش گرفتیم و دست آخر نشوندیمش روی صندلی و مثل بچه ندیده ها زول زده بودیم به حرکات و رفتارش ... و امروز تولد شایان قشنگ و شیرینت رو درحالی تبریک میگم که چهره مهربون و خواستنیش رو تو یونیفرم مدرسه با یک کوله رنگی رو دوشش مجسم میکنم با همون لبخند شیرین همیشگیش ... برایش هزاران هزار آرزوهای قشنگ دارم و امید به فرداهای بهتر و پربارتر
شایان جون تولدت مبارک
پ ن : دخملک هر روز در تغییره انگار ... قدرت حافظه کوتاه مدتش رو اصلا نمیتونی ندیده بگیری همینطور تجزیه تحلیلهای منطقی و بجایش ... طوری که گاهی اصلا احساس نمی کنی با یک فسقلی سه ساله طرفی ! ... بعد درست زمانیکه داری به خودت می بالی بخاطر درک متقابلش ... حسابی از خجالتت درمیاد!!!!!! ...
و فیلم کوتاه از جشن رمضان
حس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره ، اما قابل اغماض هم نیست ... شاید در طول روز بارها وروجکت رو شماتت کنی ! اما تحمل یک تذکر ساده رو هم از غیر نداری ! ... همیشه نگرانی که وروجکت تو هیچ زمینه ای عقب نباشه و همیشه نقاط ضعفش رو زیادی بزرگ می کنی! اما در عین حال دوست داری فکر کنی که خیلی باهوش و زرنگه ! ... اگه زیادی شیطنت و کنجکاوی کنه کلافه می شی اما تا آروم می شینه پای تلویزیون نگران می شی که چرا فعالیتش کم شده! ... اگه زیادی بخوابه آروم و قرار نداری انگار که یک چیزی گم کردی ! اما تا زمان خوابش می گذره زود نگران می شی که چرا این بچه خواب نداره! ، بعد می شینی ساعتهای خوابش رو طی یکی دو روز گذشته حساب و کتاب می کنی که نکنه خوابش کم شده باشه! ... اگه مدام از سر و گوشت بالا بره و ابراز احساسات کنه! با خودت می گی نکنه زیادی بهم وابسته شده باشه ، نکنه لوس بشه یکی یک دونه ام ! و اگه ازت فاصله بگیره و به حال خودش باشه زود دلت می گیره که نکنه دیگه بی نیاز شده طفلکم از مهر مادری! ... اگه با هم سن و سالهایش رابطه دوستانه داشته باشه و در کمال آرامش از خواسته ها و تعلقات خاطرش عقب نشینی کنه ، دغدغه اینرو داری که نکنه بعدها نتونه به موقع از حق خودش دفاع کنه! اما اگه ببینی برای تصاحب یک اسباب بازی ساده با همبازیش درگیر شده زود نگران روحیه پرخاشگرش میشی! ... اصلا انگار ذات مادر بودن همیشه نگران بودنه و تا ابد مسئول موندن!
پاییز همیشه برام تداعی مدرسه و امتحان و شبهای بلنده ... صبح های سردی که اصلا دلت نمی خواد رختخواب گرم و نرمت رو ترک کنی و غروبهای دلگیری که انگار کش میان!!! ... و هر سال که دخملک به سن شروع مدرسه نزدیکتر میشه این حس قویتر میشه انگار! ... دخملک حس غریبی نسبت به مدرسه داره ! یکجور کنجکاوی همراه با ترس ... از جلوی یک مدرسه و حیاط شلوغش رد میشم ... دخملک با دقت به داخل چشم دوخته و از خنده و بازی بچه های کلاس اولی به وجد اومده ، کمی دورترک یکی از مربیان مدرسه با بلندگو بچه ها را به نظم و برقراری صف دعوت میکنه! لحن نه چندان ملایم و صدای بلندش خنده رو بر لبهای دخملک می خشکاند و بانگاه تند و گذرایی از مدرسه فاصله می گیره ... نه شاخه های گل و نه یونیفرمهای رنگی و مقنعه های سفید باعث نمیشه که دخملک دوباره به دیدن بچه ها تشویق بشه ! ... پ ن : به خواست دخملک راهی پشت بام می شیم و طولی نمی کشه که دخملک دست از بازی می کشه و در سکوت به منظره اطراف و غروب آفتاب خیره می شه ... خورشید نارنجی رنگ رو به افول حسابی توجهش رو جلب کرده ... بعد از کلی سوال و جواب و جملات غلنبه سلنبه با هیجان خاصی میگه : " مامان نگاه کن خورشید خانوم هی داره می افته زمین! ... بیا زود بریم پایین از تو حیاط برش داریم!" با تو انگار دنیا یک جور دیگه است با تو انگار هوا لطیف تره با تو انگار فضا شاد تره با تو امروز از هر روز قشنگتره با تو آینده از دیروز روشنتره با تو کلبه مون شلوغ و پر هیاهوتره با توهمه جا پر نور و پرصدا تره با تو دنیامون پر خنده و شاد تره با تو رنگ غم و اندوه تو دلها کم رنگ تره با تو فضا پر از حس بودنه بس که معنی دار تره ... (آخرین روزهای تابستان ... برای دردانه ام!)
چرایش را نمی دانم اما همیشه از دیدن چهره معصومش در خواب حس عجیبی داشته ام! . انگار با مظلومیتش می خواهد من را یاد تقصیراتم بیاندازد ... یاد اینکه کجا بهش کم توجهی کرده ام ... کجا خواسته اش رو درست برآورده نکرده ام ... کی جواب سوالش رو سر بالا داده ا م ... چطوری از زیر خواسته اش فرار کرده ام ... کجا بی خبر و بدون خداحافظی ترکش کرده ام و کی از کوره در رفتم و بعد شبنم مژه های بلند و پر پشتش رو با دستهایم پاک کرده ام ... یاد وقتهایی که دخملک با التماس گفته بغلم کن و نتونستم! ... یاد وقتهایی که ازم خواسته بشینم کنارش و باهاش بازی کنم و وقتش رو پیدا نکرده ام! ... یاد لحظه هایی که با گریه ازم خواسته تنهایش نگذارم و قبول نکرده ام ! ... یاد وقتهایی که وادارش کردیم کاری را بر خلاف میلش انجام بدهد ... و یاد وقتهایی که باعث شدیم گونه هایش از اشک خیس بشه یا ازمون ناامید بشه! ... یاد لحظه هایی که با غرور کودکانه اش به استقبال اتاق گریه رفته!! ... یاد وقتهایی که خلوت تنهایی هایش رو با حرف زدن با عروسکهای بی جان پر کرده ... نه! انگار تمومی نداره ! ... اصلا هر چی تقصیر و کوتاهیه از من ... هر چی خوبی و قشنگیه از تو ! ... سرخی و گرمی از تو !! ... سردی و زردی از من!! ...
آندیا معمولا قبل از خواب بعد از ظهر یک بازی ابداعی از خودش داره به اسم " صبح شد! ... شب شد !" و تو این بازی مثلا خودش رو می زنه به خواب و بعد از چند لحظه بیدار میشه و میگه حالا صبح شد! ، بعد طی یک نمایش کوتاه مثلا وانمود میکنه که داره مسواک می زنه و لباسهایش رو عوض می کنه و دست و صورتش رو می شوره و ... الخ ... بعدش هم دوباره شب میشه و کارهای قبل از خواب ... این بازی باعث میشه که هم فرامین قبل و بعد از خواب برایش تکرار بشه و هم اینکه بالاخره بعد از چند بار خوابیدن و پاشدن بالاخره خوابش ببره! ... دیروز ازم خواست با هم همین بازی رو انجام بدیم! ولی از اونجایی که خوابش نمیومد ، وسطهایش شیطنتش حسابی گل کرد و چند بار چنان با ضرب اومد رو شکم و دست و پام که کلأ خواب از سرم پرید ! من هم گفتم : حالا می خوایی من هم همینجوری بپرم رو دلت؟؟؟ ... وروجک با یک نگاه عاقل اندر سفیه گفت : " آخه شما سنگینی اگه بشینی رو دلم که دلم می شکنه!!!!"
شاید برای همه مون زیاد پیش اومده باشه که وقتی در شرایط نا مساعدی قرار داریم ! یکدفعه هزار جور سوال مربوط و غیر مربوط از ذهن بچه تراوش کنه ! ... تو سفر هفته گذشته دخملک رو برده بودم دستشویی و خوب طبیعیه که وقتی آدم تو جاهای عمومی مجبور بشه از دستشویی استفاده کنه چندان حس خوبی نداره و وسواس خاصی هم به خرج می ده ! ... حالا تو اون گیر و دار که تمام تمرکزم رو گذاشته بودم که نه لباس خودم و نه دست و پا و لباس دخملک به جایی تماس پیدا کنه ، دخملک داشت با دقت در و دیوار رو تماشا می کرد ...
از وقتی جمله بندی رو یاد گرفت و تونست منظورش رو در قالب کلمات معنی دار برسونه! همیشه وقتی چیزی رو نمی تونست پیدا کنه بسرعت برمی گشت سراغم که بگه : " هر چی پیدایش کردم نبود! " و من هم هیچوقت تلاش نکردم جمله هایش رو مستقیمأ اصلاح کنم که مبادا تو ذوقش بخوره! ... چند روز پیش سراغ خمیر بازیش رو گرفت ... گفتم تو کمد اتاقته برو برش دار! رفت و به طرفته العینی برگشت و طبق معمول گفت: " هر چی پیدایش کردم نبود! بیا خودت قایمشو پیدا کن!" گفتم چرا هست برو با دقت بگرد! پیدایش میکنی! ... وروجک مثل اینکه چیزی کشف کرده باشه در حالیکه چشمهایش برق می زد گفت : " آخه من که دقت ندارم! خودت بیا بگو دقتم کجاست؟؟؟؟؟؟؟"
چند بار صدایم کرد ... چون پای تلفن بودم ، نتونستم بسرعت جوابشو بدم! ... با عجله اومد تو آشپزخونه و داد زد : "مامان جون آخه شما کوییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟ نمی گی هر چی صدایت می کنم نیستی؟؟!!!!!"
|
|
|



















...



















... 


مرتب کرده بودیم بعد از کلی گفتمان!) ... می گه نه!! خودت گفتی وسایلت هیچوقت سرجایش نیست !!! منم هر چی پیدایش کردم نبود!!! 



.... به اون دست نزن کثیفههه!!!!!!!!!!! ...
الان همه میگن مامانش چقدر داد می زنه تو دستشویییییییییییییییییی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!" 


